۰
تاریخ انتشار
شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۰۰
کد مطلب : ۱۴۱۴۱

دلنوشته اي از يك ديدار زهرا هدايتي متين*

دلنوشته اي از يك ديدار                  زهرا هدايتي متين*

روزهاي اول مهر که مي‌رسد، سر زدن‌هاي مدام من هم از سايت نخبگان شروع مي‌شود. هر روز صفحه‌ اصلي سايت را رصد مي‌کنم و دنبال واژه پررنگِ «ديدار» مي‌گردم، بالاي عکس آقا. منتظرم ثبت نام ديدار با رهبري شروع شود و نگرانم که مثل پارسال جا بمانم. پيامکِ دعوت برايم نيامده و اسمم در ليست رزروي‌هاست. تا سه شنبه که دانشگاه بهم زنگ مي زند و مي‌گويد بروم کارت ملاقات را بگيرم، ميان خوف و رجام. کارت را که مي‌گيرم، بوي خنک باران در مسير دانشگاه تا خانه پخش مي‌شود و باورم مي‌شود پاييز رسيده. در اين سال‌هاي کارشناسي، پاييز را با ديدارِ رهبري شروع کرده‌ام و پارسال که از مراسم جا ماندم، حقيقتا چيزي کم بود. 
صبح چهارشنبه، باران داشت همچنان مي‌باريد و بين خيابان جمهوري و کوچه پس کوچه‌هاي مسير بيت رهبري کش مي‌آمد. کارت ملاقاتم را نشان دادم. آنجا که کيف‌هايمان را تحويل مي‌داديم چند نفر نشسته بودند و هر کدام يک کنج داشتند براي آقا نامه مي‌نوشتند. چه مي‌نوشتند؟ نمي دانم، اما با چه شوقي مي‌نوشتند:
 حديث آرزومندي که در اين نامه ثبت افتاد
همانا بي‌غلط باشد که حافظ داد تلقينم... 
وارد حسينيه که شدم، قرآن را خوانده بودند. بعد هم مداحي‌اي براي امام حسن مجتبي. حسينيه هنوز بوي محرم مي‌داد. يک تابلوي بزرگ «باز اين چه شورش است» مقابل خانم‌ها بود. ابتداي مراسم دکتر ستاري و وزير علوم گزارش‌هايي ارائه کردند. 
بعد نوبت به بچه‌ها رسيد. نخبه‌هايي که هر کدام در حوزه‌ تخصص خودشان يک دنيا حرف و درد دل داشتند. و «طيب الله انفاسکم»‌هاي آقا که هواي حسينيه را معطر مي‌کرد.هر کدام از بچه‌هاگزارش مکتوب صحبت‌شان را تقديم آقا مي‌کردند و به اين بهانه: التماس دعايي... درخواستِ چفيه‌اي... تقاضاي انگشتري... آقا هم با مهرباني پاسخ تک تک‌شان را مي‌داد... 
 و راستي که اظهار احتياج خود آنجا چه حاجت است...
در اين چند سالي که توفيق ديدار با رهبري را داشتم، اين اولين بار بود که يک دانش‌آموز دغدغه‌ها و ديدگاه‌هايش را مطرح مي‌کرد، کوچک‌ترين نخبه‌ حسينيه. آقاي زمانيان‌هم متني با عنوان «انگاره‌هاي نادرست در مسير پيشرفت ايران» خواندکه آقا گفتند: حرف دل ما را زديد. زنده باشيد.
 ميان صحبت‌هاي نخبگان، يکي از ميان جمعيت شروع کرد به حرف زدن. بلند بلند. صداش ميان انبوه جمعيت واضح نبود. گويا اصرار داشت چند دقيقه فرصت صحبت هم به او بدهند. فرصت کم بود و اجازه داده نشد. آقا با خنده گفتند:« صحبت بقيه که تمام شد، پنج دقيقه وقت هم به اين جوان بدهيد.» پاي ميکروفون که آمد دلش از خيلي چيزها پر بود. گفت شاگرد اول دانشگاه بوده و برنده‌ ده‌ها مسابقه و لوح تقدير و غيره و غيره. اما حالا، براي اينکه خرج زندگي‌اش را در بياورد صبح‌ها توي نانوايي کار مي‌کند و عصرها نقاش ساختمان است. آقا دلداري دادند و دقايقي بعدتر خطاب به مسئولين گفتند:«اين گله‌هايي که اين جوان در آخر مطلب گفت، اين‌ها مطالب مهمّي است؛ اين‌ها را بايدجدّي گرفت؛ نمي‌خواهيم تعميم بدهيم -البتّه اين جوان تعميم مي‌دهد اين ها را- نه، تعميم نمي‌خواهيم بدهيم امّا واقعيّت اين است که چنين چيزهايي وجود دارد و بايستي مسئولين عزيزمان ان‌شاءالله اين‌ها را بجد دنبال بکنند.»
در آن ساعت، که سخنراني نخبگان تمام و بسم الله الرحمن الرحيم آقا شروع شده بود، نمي‌دانم بيرون حسينيه هنوز باران مي‌باريد يا نه. اما توي حسينيه رايحه‌ خنک باران از حرف‌هاي روشن و اميدوار کننده‌ آقا پخش مي‌شد.... وقتي از تاثير نخبگان در نظام برنامه‌ريزي کشور گفتند، از اين که بايد مرزهاي علمي کشور را جلو ببريم، از «العلم سلطان»، از انحصارطلبي علمي دشمن، و از اين که صرف نخبه بودن کافي نيست... نخبه بايد تحرک و پويايي داشته باشد...
و  من فکر کردم شايد بزرگ‌ترين آفتي که گريبان نخبه‌ها را گرفته همين باشد: انفعال، عدم پيش روندگي. فکر مي‌کنيم مدال‌هاي رنگي المپياد و رتبه‌ تک رقمي کنکور گرفتيم، رتبه‌ برتر دانشگاه شديم، مقاله‌هاي خوش آب و رنگ نوشتيم و... تمام!  در حالي‌که اينجا تازه آغاز راه است، شروع تمام مسئوليت‌هاست...
***
حرف‌هاي آقا مثل هميشه انگيزه‌بخش و تازه بود،آنقدر که وقتي داشتم از بيت رهبري بيرون مي‌آمدم، جان دوباره گرفته بودم، خون اميد در رگ‌هايم دويده بود و بوي باراني کلمات آقا در تمام شهر و مسير پر مسئوليت رو به رويم مي‌تراويد...
*دارنده دو مدال طلاي المپياد ادبيات دانش‌آموزي 92 و دانشجويي 97
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما

تازه ترين عناوين
دریچه افکار