۰
تاریخ انتشار
شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۹:۴۷
کد مطلب : ۱۸۴۳۰

داستانی آموزنده از مولوی


مولوی داستانی به شعر سروده که خلاصه آن چنین است :  جوانی غافل ،در زیر درختی بادهان باز خوابیده بود.
اسب سواری درحال عبوربودکه دید ماری، در دهان جوان - تا نیمه - فرو رفته است.
اندیشه کردکه اگر جوان را دراین حالت بیدار کند؛ جوان ازترس سکته کند؛ لذا صبرکردتا مار داخل معده جوان شود، سپس باشلاقی که در دست داشت؛ ضربه ای محکم بر بدن جوان زد و با تندی گفت: چرا چنین خوابیده است؟ چرا بی هیچ فکری اینجا خوابیده است ؟ ...
به او امرکرد که به سرعت پیرامون درخت بچرخد وهراز چندگاهی شلاقی بر او فرود میآورد 
جوان از ترس شلاقها، بی وقفه میچرخید .آنقدر چرخیدتا اینکه دچار حالت تهوّع شده و به همراه غذا، مار سمّی را دفع کرد. 
جوان متعجبانه به مار نگاه کردکه مار درون معده او چه میکرده ؟ ! 
اسب سوار به اوگفت که دفع مار ؛ نتیجه و حکمت ضربات شلاق های او بوده است .گرچه دردناک بوده ولی مارسمیّ را از وی دورکرده است.
در پایان غصّه،مولوی چنین برداشت می کند که حکمت سختی های روز و نمازهای این دنیا، دورکردن مار وعقرب های آن دنیا از آدمی است.
عدّه ای، وقتی به آنها میگویی: نمازت را بخوان ، فرائض دینی ات را بجا بیاور ! میگویند: خدا چه نیازی به نماز من دارد ؟ 
 آقای قرائتی چنین میگفت: در عرصه خلقت،هیچ موجودی به انسان نیاز ندارد؟ 
آیا درخت ، به انسان نیاز دارد؟ آهو، اسب، فیل، ماهی و  و    در ادامه بقای خود، آیابه انسان نیاز دارند؟ 
هیچ موجودی در ادامه بقایش، به انسان نیاز ندارد ( وانسان به همه آنها - حتی جمادات - نیاز دارد). 
براستی در هستی، کدام موجود به انسان نیاز دارد که خدا دومی آن باشد ؟
 از همه محتاجتر انسان است باز عدّه ای برای توجیه تنبلی خود میگویند: خدا چه نیازی به نماز من دارد ؟
انشالله که در انجام فرائض کوتاهی نکنیم که نفع آن، نصیب عامِل ِآن است.
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما

تازه ترين عناوين
دریچه افکار