۰
تاریخ انتشار
سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۰۷:۰۹
کد مطلب : ۲۰۴۷۱

شهیدی که فکر می‌کردند ساواکی است

شهیدی که فکر می‌کردند ساواکی است
مروری بر خاطرات یکی از متفاوت ترین مبارزان انقلاب شهیدی که فکر می‌کردند ساواکی است
هر روز از کنار کوچه هایی که با نام شهدا مزین شده است می گذریم، بی خبر از روایت های ناب بسیاری از این نام ها.زندگی شهید «احمد بیابانی» یکی از همان روایت ها است .جوانی پر شر و شور و دعوایی که مسیر زندگی اش با انقلاب گره می خورد و لقب حرّانقلاب برازنده اش می شود.
 
هر روز از کنار کوچه ها و خیابان هایی که با نام شهدا مزین شده است می گذریم و نمی دانیم چه قصه ها و روایت های نابی پشت بسیاری از این نام های به ظاهر ساده وجود دارد و ما از آن بی خبریم.

زندگی شهید «احمد بیابانی» یکی از همان روایت های ناب است که بسیاری از معادلات ذهنی ما از شهدا را بر هم می زند؛جوانی پر شر و شور و دعوایی، بزن بهادر و لات محله که یک جایی از مسیر پر فراز و نشیب زندگی اش چنان با مسیر انقلاب گره می خورد و مرید امام خمینی (ره) می شود که خیلی ها لقب «حر انقلاب» را به او می دهند.
از نزاع های خیابانی و دعواهای طایفه ای دست می شوید و دل می دهد به دل مبارزان انقلابی و گوش جان می سپرد به توصیه های امام خمینی(ره). این دلبستگی آنقدر به عمق جانش می نشیند که با آغاز جنگ مصمم تر از قبل در مسیر عشق قدم بر می دارد و شنیدنی ترین قصه شهدا را رقم می زند تا بماند یادگار برای نسل های بعد. در چهل سالگی انقلاب سراغ رفیقان قدیم احمد بیابانی می رویم تا ٱن روی سکه زندگی این شهید را روایت کنند و از مبارزات انقلابی یکی از متفاوت ترین انقلابی ها بگوید.

40 سال از آن روزها می گذرد و پیدا کردن رفیقان قدیمی کار راحتی نیست. پدر و مادر شهید بیابانی به رحمت خدا رفته اند و تنها نشانی ما از این شهید تابلویی است به نام او بر سر در یکی از کوچه های جنوبی ترین منطقه تهران، که همین نشانی و پرس و جو در کوچه قدیمی ما را می برد به هم نشینی با رفیق گرمابه و گلستان شهید«شهید احمد بیابانی» و او را می برد به خاطرات سال های دور.

از دعوا بر سر ناموس تا نزاع های دسته جمعی
خاطرات شهید احمد بیابانی متفاوت از همه خاطراتی است که تا به حال از شهدا شنیده ایم و« اصغر عسکر زاده»؛ یار غار او در محله دوران کودکی راوی این خاطرات می شود. از روزهای شیرین کودکی و شیطنت های احمد در بازی های دسته جمعی شروع می کند تا به دوران نوجوانی و آن روی سکه زندگی احمد می رسد؛« ما در محله اقدسیه شهرری زندگی می کردیم، احمئ پسر با معرفتی بود اما اهالی محله دل خوشی از او نداشتند. ذات خوبی داشت اما سرکش و بزن بهادر و دعوایی بود. بیشتر دعواهایش هم برسر ناموس بود یا اینکه اگر می دید جایی حقی را از کسی ضایع می کنند، برای گرفتن آن حق دعوایی جانانه راه می انداخت و با کله شقی هایش اوضاع را بدتر می کرد. اگر در محله مان جوانی نگاه چپ به ناموس کسی می انداخت، از کوره در می رفت و دعوا راه می انداخت. ابایی هم از پلیس و کلانتری نداشت. قدیمی های شهرری هنوز هم دعواهای احمد بیابانی را به خاطر دارند. چند بار با طایفه ای 100 نفره درگیر شد و برای آنکه کسی ضربه ای به او نزند با لبه تیز چاقو بدنش را زخمی می کرد که به قول معروف گربه را لب حجله بکشد. خلاصه خیلی ها احمد را به عنوان یک لات می شناختند اما این همه آن چیزی نبود که در احمد وجود داشت.

 
ساواکی ها به لات محله شک نمی کردند
جوان پر شر و شور و انقلابی چطور سر از مبارزات انقلابی درآورد؟ اصغر عسکرزاده راوی آغاز فصل دوم زندگی احمد بیابانی می شود؛«من و احمد  سری ازهم سوا بودیم و قصه رفاقتمان ورد زبان خیلی ها بود. سال های دهه 50 من مغازه قصابی داشتم و احمد بیشتر روزها به من سر می زد.آن زمان اوج شر و شوری او بود و روزی نبود که به بهانه ای یک دعوا راه نیندازد. آن زمان من وارد فعالیت های انقلابی شده بودم و یخچال گوشت ها بهترین مکان برای پنهان کردن اعلامیه ها و کاست های سخنرانی امام خمینی(ره) بود و ساواکی ها به آن شک نمی کردند. اصلا رفت و آمد روزانه احمد به مغازه من هم باعث می شد ساواکی ها گمراه شوند و به من شک نکنند. احمد را همه به عنوان یک لات دعوایی می شناختند. هر چند ساواکی ها هم ظاهر ماجرا را می دیدند و خبر از سر درون و حال و هوای واقعی احمد نداشتند. یک روز که احمد به دیدنم آمده بود و داشت از آخرین دعوایی که راه انداخته بود می گفت خیلی اتفاقی چشمش به اعلامیه امام خورد و آن را با دقت خواند. همان طور که اعلامیه را می خواند گره اخم هایش بیشتر شد و از من پرسید تو چقدر این مرد را می شناسی؟ حرف حساب او و شما چیست؟ احمد علی رغم همه بزن بهادری هایش روحیه حق طلبی هم داشت و از ظلم و ستمی که طاغوتی ها در حق مردم می کردند به ستوه آمده بود. آن روز من گفتم و احمد شنید.من از روشنگری های امام خمینی(ره) می گفتم و راه مبارزه و رفیق پر شر و شور من ساکت و آرام فقط گوش می داد. یک دفعه دیدم بلند شد و ایستاد و دستش را جلو آورد و گفت من هم هستم. گفتم مطمئنی رفیق؟ گفت مطمئن تر از همیشه. به او اعتماد کردم و در یکی دو سال منتهی به پیروزی انقلاب احمد یار من در فعالیت ها و مبارزات انقلابی شد.»

ماموریت های انقلابی  مبارز انقلابی
روحیه بزن بهادی احمد و سر نترسی که داشت به کار مبارزات انقلابی می آمد. جالب تر آنکه خیلی ها فکر می کردند احمد ساواکی هست، اولین ماموریت انقلابی احمد سفر به علویجه اصفهان برای بردن اعلامیه های امام بود. با هم همراه شدیم. ساعت 12 بود که به اصفهان رسیدیم. کارمان را برای توزیع اعلامیه ها شروع کردیم که سر وکله ماموران ساواک پیدا شد و متوجه حضور ما و اعلامیه ها شدند. نمی دانستند با چه کسی طرف شده بودند. آن شب احمد حریف ساواکی ها شد و با آنکه آنها مسلح بودند آنقدر از احمد کتک خوردند که نمی توانستند از جایشان بلند شوند. بعضی وقت ها کلاه سرش می گذاشت تا کسی او را نشناسد.فعالیت انقلابی احمد بیایانی در شهرری همزمان با کله شقی هایش ادامه داشت و برای همین هم کسی او را باور نکرده بود و خیی ها فکر می کردند احمد جزو دار و دسته ساواک است.» بعد از پیروزی انقلاب و آغاز جنگ فصل تازه ای در زندگی احمد ورق خورد.

سری ست میان یزدان و سنگ و لنگ
احمد بیابانی جمع اضداد بود. این را اصغر عسکر زاده رفیق قدیمی اش می گوید و ادامه می دهد:« احمد دوره دبستان و راهنمایی را گذراند و ادامه تحصیل نداد اما علاقه عجیبی به شعر داشت. شعرهای شمس تبریزی را آنقدر زیبا می خواند که از شنیدنش سیر نمی شدی. بیشتر اشعار حافظ را از حفظ بود.حافظه احمد بی نظیر بود. قصه رستم و سهراب شاهنامه را بدون تپق زدن بلند بلند می خواند. آنقدر شعرهای شاهنامه را زیبا می خواند که هر وقت به قهوه خانه می رفتیم مثل نقال ها توجه همه را به خودش جلب می کرد. حاضران مات و مبهوت نگاهش می کردند.شاید هم در دلشان می گفتند احمد بزن بهادر را چه به شعرخوانی؟ احمد هر وقت موضوعی پیش می آمد چند بیت شعربا همان مضمون برایمان می خواند. اما یک بیت شعر همیشه ورد زبانش بود و من هم علاقه عجیبی به آن پیدا کردم.  می گفت هر جا که دیدی سنگی خورد به پای لنگ / سری ست میان یزدان و سنگ و لنگ. سر از احوالات او در نمی آوردم.»

مگر لات ها هم به جبهه می روند؟
آن روز گره اخم های احمد را با هیچ حرف فکاهی نمی توانستی باز کنی. انگار همه غم های عالم را یک جا در دلش خالی کردند، وقتی دست رد به سینه اش زدند و گفتند احمد بیابانی کجا و جبهه کجا؟ مگر لات ها و عرق خورها هم به جبهه می روند؟ برو و دیگر هم این طرف ها پیدایت نشود و گرنه یک راست روانه زندان می شوی. این حرف ها پتکی بود که هر دم در سر احمد کوبیده می شد و حالش را از این رو به آن رو کرده بود. مدتی از آغاز جنگ گذشته بود. آن روز احمد برای گرفتن مجوز اعزام به جبهه به کمیته انقلاب در چهارراه آرامگاه رفته بود و همین که اعضای کمیته، او را دیده بودند یاد بزن بهادری هایش و چند دعوای جانانه ای که در شهرری به پا کرده بود افتاده و عذرش را خواسته بودند. اینها را اصغر گوید و ادامه می دهد:«دوباره طبع شعرخوانی اش گل کرده بود و هر شعر سوزناکی که به ذهنش می آمد برایم می خواند. ناراحت بود از اینکه چرا باورش نکرده بودند؟ کمی دلداری اش دادم و گفتم آقای اراکی را یادت هست؟ همان شخصی که در بحبوبه سال های قبل از انقلاب، رهبر بخشی از مبارزان در شهرری بود، از او برایت معرفی نامه می گیرم . فردای آن روز نامه را گرفتیم و این بار با هم به کمیته رفتیم. چشمشان که به احمد افتاد نزدیک بود از کوره در بروند اما نامه را که خواندند با کمال تعجب بالاخره اسم احمد را هم در لیست اعزامی ها به جبهه نوشتند. آن روز من در کمیته بالاخواه او در آمدم و گفتم احمد را بد شناختید. قبل از پیروزی انقلاب وقتی همه تان خواب بودید این احمد بیابانی بود که در سرمای نیمه شب های زمستان اعلامیه های امام را در دهات های شهر اصفهان پخش می کرد و به دست مردم می رساند.»

از اخراج از جبهه تا عکس یادگاری با آقای خامنه ای
خاطرات احمد بیابانی از روزهای جنگ  زیاد است. از اخراج احمد از جبهه تا عکس یادگاری اش با آقای خامنه ای . عسکرزاده روایت می کند:« احمد ذات خوبی داشت اما سرش بوی قرمه سبزی می داد و اوایل وقتی به جبهه رفته بود همان روحیه بزن بهادری را داشت و یک ماهی از رفتنش نگذشته بود که به دلیل دعوایی که کرده بود اخراج شد اما فرمانده بعدی منطقه جنگی ریجاب وقتی قصه حضور احمد بیابانی را می شنود پیغام می فرستد که به او بگویید دوباره برگردد. احمد وقتی بر می گردد حسابی تغییر می کند و از این رو به آن رو می شود. نمازهایش ورد زبان همه می شود. رزمنده ها از او التماس دعا می خواهند. البته هنوز همان شیرین کاری ها را در جبهه دارد. برای آنکه رزمنده ها دلی از عزا در بیاورند و یک نهار مفصل بخورند، نارنجک در رودخانه می انداخته و کلی ماهی شکار می کرده و همه رزمنده ها را مهمان ماهی کبابی می کند. یک روز آقای خامنه ای که آن زمان رییس جمهور بوده اند برای سرکشی به منطقه غرب می رود و احمد یکی از رزمنده هایی بود که به دلیل شجاعتش از طرف فرمانده منطقه جنگی برای محافظت از ایشان در جبهه انتخاب می شود و در همان زمان حضور آقای خامنه ای رزمنده ها با ایشان عکس یادگاری می گیرند و حالا آن عکس احمد هنوز هم در خانه مان هست و یادگاری او از روزهای جنگ است. رفقایش در جبهه می گفتند او سر نترسی داشت و خستگی برایش بی معنی بوده است.»
دعا کن غسال بدنم را نبینند و آبروی رزمنده ها را نبرم
ریش های بلند، موهای فرفری، چشمانی آرام. این تصویر از احمد پسر عربده کش محله، برایش غریب بود. این احمد کجا و آن احمد کجا؟ نمی دانست این همه تغییر در وجود احمد را چطور باید تفسیر کند. جوان دعوایی محله شان رزمنده شده بود. خبر جبهه رفتنش دهان به دهان میان مردم چرخیده بود. همه این حرف ها وقتی رفیق گرمابه و گلستان احمد دوشادوش او در کوچه پسکوچه های محله قدم می زد در ذهنش می چرخید. احمد برای دیدن پدر و مادرش به تهران آمده بود. خاطرات او، «اصغر عسگرزاده» را می برد به سال ها قبل و شاید هیچ کس مثل او نمی تواند از حال دل آن روزهای شهید احمد بیابانی برایمان بگوید؛« گفتم رفیق! برایم از جبهه بگو. چطور می گذرد؟ خنده ای کرد و گفت آنقدر خوب هست که دلم نمی آمد برگردم. آن روز با هم به حمام عمومی محله رفتیم. به جای دو لنگ از من خواست چند لنگ برایش بیاورم تا همه بدنش را بپوشاند. گفت نمی دانم چرا اما به دلم افتاده که این حمام، حمام آخر من است. از ته دل حرف می زد. یک طوری که دست و دلم می لرزید وقتی نگاهم در نگاهش گره می خورد. گفت رفیق برایم دعا کن. طوری شهید شوم که چشم مرده شور به بدنم نیفتد و آبروی رزمنده ها را نبرم. تمام بدن احمد پر از جای زخم بود. زخم چاقوهایی که در دعواهای مختلف به خودش زده بود و طرف مقابل دعوا به او زده بود.»
بدنش سوخت، حاجت روا شد
«وقتی لنگ را با آب وتاب دور بدنش می پیچید و دعا می کرد که چشم مرده شورها به بدن زخم خورده اش نیفتد، هیچ وقت فکر نمی کردم خدا اینطور احمد را حاجت روا کند.»  زمان برای «اصغر عسگرزاده» به عقب برگشته است و انگار همین امروز است که خبر شهادت رفیق قدیمی را برایش آورده اند؛«چند روز از رفتن احمد گذشته بود که خبر شهادتش مثل بمب در محله پیچید. منتظر وداع آخر بودیم اما خبردار شدیم که از آن قد و هیکل هیچ نمانده و تمام بدن احمد در اثر اصابت خمپاره و انفجار سوخته و از بین رفته است و رفیق خوب سال های کودکی، نوجوانی و جوانی ام حاجت روا شد. احمد همراه با محسن حاجی بابا فرمانده سپاه غرب و یک رزمنده دیگر برای شناسایی به منطقه رفته بودند که ماشینشان بر اثر اصابت خمپاره منفجر می شود و هر سه شهید می شوند. می گویند یک یادمان هم برای این سه شهید در گیلان غرب ساخته اند.»
   عطیه اکبری
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما

تازه ترين عناوين
دریچه افکار